شاید این جمعه بیاید شاید....

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر صلوات به روح آسمانی حاج محمد رضا آقاسی مجاز می باشد.

جمعه ای بود وگذشت و در حصار شایدها باز ماندیم!!

آنقدرها هم که گفتیم وشنیدیم منتظر نبودیم!!

اشتیاق آمدنت را فریاد زدیم ولی در هیاهوی زمان فراموش کردیم انتظار و عاشقی و دلدادگی

چگونه است

نوشتیم و سرودیم و خواندیم  شعر هجرانت را ولی زندگیمان بی تو  چه راحت گذشت!!

شنیدیم که  یادمان هستی و از حال ما با خبری همت کردیم ولحظه ای مهربانیت را تصور کردیم

رمضان آمد و به نیمه رسید و گذشت و باز شمشیری بر فرق عدالت نشست و باز گفتیم

شاید جمعه ای دیگر....

ولی هر چه که هستیم غروب آدینه آئینه دلمان تار میشود و غربت تمامی وجودمان را میگیرد

شاید خود ندانیم چرا ولی دل بهانه ی تو را میگیرد و تورا میجوید

 

تو ای صفای ضمیرم! چرا نمی آیی؟

چرا بهانه نگیرم؟ چرا نمی آیی؟ 

.................................

اگر حجاب ظهورت وجود تار من است

خدا کند که بمیرم! چرا نمی آیی؟ 

.................................

تو امر کن سر خود را بدست می گیرم

ببین چقدر دلیرم چرا نمی آیی؟

.................................

میان خلقت من با گل تو رابطه ای است 

من از تراب غدیرم، چرا نمی آیی؟ 

.................................

هوای دیدن سرداب غیبتت دارم 

به این رواق اسیرم، چرا نمی آیی؟

.................................

اگر چه نیست مرا قوتی چنان گردو

به صرف نان و پنیرم چرا نمی آیی؟

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 0:39 توسط سید | |

در غروب چندمین سال طلوع دردها


می رسی از راه،
فانوس دل شبگردها!

بی حضور آبی ات، ای تک سوار سبز پوش!


کوفه کوفه بی وفایی دیدم از نامردها

با توام موعود چشمان غزل بارانی ام


پاک کن از وسعت آیینه هامان گردها

مثل یک خورشید پاییز پر از بغض غروب


نور می پاشی سر دلمرده ها، دلسردها

تا طلوع روشنای چشم های ابری ات


چشم بر هم می گذارم بر عبور دردها 
 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 2:58 توسط سید | |

       

خواب می دیدم که در بیداریم


در مسیر کاروانی جاریم


کاروانی بی سر و بی سر پرست


غل به گردن- خشک لب - تاول بدست


کاروان از بس که آتش دیده بود


اشک در چشمانشان خشکیده بود

 

در کوچه پس کوچه های کفر زده شام کاروانی از نور  در حرکت است  بانویی

در دل محمل ودختری در آغوشش.

 حتی نگاه خسته اش  هنوز به پیکرهای بی جان و سوخته از هجوم تازیانه

جان میبخشد چه صبورانه دراین شامگاه زندگا نیش پای بر شام نهاده ونگاه غمزده اش

بر دخترکان و حریم حسینش نگران است.

............................................

  یادگار برادرم  نور چشمانم حجت خدا امام زمان من

علی جان تورا چه میشود؟

آتش افتاده به عمامه ات

 بوسه های عجول سنگ ها به مقدمت

نگاه غیرتت بر حرم

خیمه ی ماتم  دلت

در میان  هلهله ورقص زنان شامی

بر پای نیزهای خون چکان

آه

 میدانم غمت را میخوانم نگاهت را سلسله های غمت بر دوش عمه

علی جان صبور باش

.......................

سکینه جان

 آرامش حسین من کمی دیگر تحمل کن

 نگاه پدر را ببین

غمزده ی رخسار نیلی توست.

...................

رباب دلشکسته ام

علی اصغرت در آغوش مادرم زهرا ست اینقدر به دیدگان بسته ی

علی بر روی نی نگاه نکن.

................................................

رقیه جان 

 کبود ترین زهرا ی کاروان 

 ام ابیهای برادرم

 چه قدر  به آن نیزه مینگری؟

 عمه را ببین

مرا شمیم زهرایی تو حیدوار به شام آورده است

 عمه را در این شهر غم تنها نگذاری

رقیه جان من بی تو  چون حیدر بی زهرایم عزیزم در این خرابه چاهی برای

 گریه ی حیدرنیست

این همه شتاب برای پر زدنت دلم را خون کرده

 کمی دیگر صبر کن گل چینان چمن

در باغ خرابه پر پر ت میکنند.

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 16:46 توسط سید | |

چند گاهی می شود که دلتنگی زود به زود دق الباب می کند خانه دل را؛

 

چنان برگ زرد و خشکی که حتی منتظر نسیمی هم نیست برای بریدن و

 

افتادن.

 

هر بار هم بهانه ای دست می دهد، اما همه  بهانه هایی هستند بی بها!

 

گاهی حتی بین خنده و گریه نیز فاصله ها محو می شوند!

 

راستی خوش به حال شاعرها

 

که در پیچ و خم قافیه و ردیف هایشان،

 

غم های پنهانی شان را به لباس واژگان مزین می کنند!

 

و از صفحه ی دلشان به صفحه ی کاغذ انتقال  می دهند !

 

و خوشا به حال پروانه ها.....

 

چرایش را تو خودت بهتر می دانی!

 

.........................................................................

 

آن قدر چشم به آسمان دوخته ا م

 

که دیگر ستاره ها هم چشم به راهی ام می کنند!

 

اما من به دنبال تکه ابری هستم که بیاید و بر من ببارد!

 

آب می خواهد این دل خشکی زده، باران می طلبد این صحرای وجود!

 

......................................................................

 

نمی دانم تا چند سطر و صفحه پر میشود از واژه ها،

 

هر چقدر که باشد بی او، صفایی ندارد این نوشتن ها،

 

خوب می دانم هر گونه تغزلی بی غزل وجود او،

 

نه مطلعی دارد، نه مَخلصی!

 

نه آغازی دارد نه پایانی

 

 

اگر دعای من امشب به آسمان برسد


گمان كنم كه خدا هم به دادمان برسد

 

رمق نمانده به جسمم, خدای من مددی!


مگر ز تو به تن مرده‌ام توان برسد

 

غمم ز دوری یار است، یار گمشده‌ام


چه می‌شود خبر از یار بی نشان برسد؟

 

چه می‌شود كه بیاید سوار مشرقی‌ام


و بر پیاده ی خسته، توان و جان برسد؟

 

پر از لطافت گل می‌شود نسیم چمن


اگر به فصل خزان یار مهربان برسد

 

گلاب و عطر بپاشید در مسیر ظهور


گمان كنم كه هر آن لحظه میهمان برسد!

 

همیشه منتظرم دركنار جاده عشق


كه پیك خوش خبر از سمت جمكران برسد

 

تمام ذهن مرا پر نموده این پرسش

 
چه می‌كنیم اگر وقت امتحان برسد؟

 

خدا كند كه در این روز, روسپید شویم


چو كارنامه به آن مصلح جهان برسد

 

یقین بدان كه اثر می‌كند دعای فرج


و از عنایت آن صاحب‌الزمان برسد

 

شروع دفتر باور به نام او زیباست


اگر كه ختم غزل هم به پای آن برسد

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:13 توسط سید | |

Design By : Night Melody