تبليغاتX
شاید این جمعه بیاید شاید....
اگر دعای من امشب به آسمان برسد

چند گاهی می شود که دلتنگی زود به زود دق الباب می کند خانه دل را؛

 

چنان برگ زرد و خشکی که حتی منتظر نسیمی هم نیست برای بریدن و

 

افتادن.

 

هر بار هم بهانه ای دست می دهد، اما همه  بهانه هایی هستند بی بها!

 

گاهی حتی بین خنده و گریه نیز فاصله ها محو می شوند!

 

راستی خوش به حال شاعرها

 

که در پیچ و خم قافیه و ردیف هایشان،

 

غم های پنهانی شان را به لباس واژگان مزین می کنند!

 

و از صفحه ی دلشان به صفحه ی کاغذ انتقال  می دهند !

 

و خوشا به حال پروانه ها.....

 

چرایش را تو خودت بهتر می دانی!

 

.........................................................................

 

آن قدر چشم به آسمان دوخته ا م

 

که دیگر ستاره ها هم چشم به راهی ام می کنند!

 

اما من به دنبال تکه ابری هستم که بیاید و بر من ببارد!

 

آب می خواهد این دل خشکی زده، باران می طلبد این صحرای وجود!

 

......................................................................

 

نمی دانم تا چند سطر و صفحه پر میشود از واژه ها،

 

هر چقدر که باشد بی او، صفایی ندارد این نوشتن ها،

 

خوب می دانم هر گونه تغزلی بی غزل وجود او،

 

نه مطلعی دارد، نه مَخلصی!

 

نه آغازی دارد نه پایانی

 

 

اگر دعای من امشب به آسمان برسد


گمان كنم كه خدا هم به دادمان برسد

 

رمق نمانده به جسمم, خدای من مددی!


مگر ز تو به تن مرده‌ام توان برسد

 

غمم ز دوری یار است، یار گمشده‌ام


چه می‌شود خبر از یار بی نشان برسد؟

 

چه می‌شود كه بیاید سوار مشرقی‌ام


و بر پیاده ی خسته، توان و جان برسد؟

 

پر از لطافت گل می‌شود نسیم چمن


اگر به فصل خزان یار مهربان برسد

 

گلاب و عطر بپاشید در مسیر ظهور


گمان كنم كه هر آن لحظه میهمان برسد!

 

همیشه منتظرم دركنار جاده عشق


كه پیك خوش خبر از سمت جمكران برسد

 

تمام ذهن مرا پر نموده این پرسش

 
چه می‌كنیم اگر وقت امتحان برسد؟

 

خدا كند كه در این روز, روسپید شویم


چو كارنامه به آن مصلح جهان برسد

 

یقین بدان كه اثر می‌كند دعای فرج


و از عنایت آن صاحب‌الزمان برسد

 

شروع دفتر باور به نام او زیباست


اگر كه ختم غزل هم به پای آن برسد

 


 

نوشته شده توسط سید ایلیا در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 13:13 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


خیال ظهور


نمی دانم چه در سر دارم امشب


زدم دیگر به سیم آخر امشب


.................................


 

انتظار پایان آمده چلچله های عاشق  آواز سر داده اند و تک سواران  یکه تاز

 

سپاه نور به سوی  کعبه   می شتابند.

 

 آدینه  وصال است  واین صبح دل انگیزدر پس شبهای  هجران و غربت  به ثمر نشسته  است.
 
 این  یوسف زیبای  مادری پهلو شکسته  است که اینک  بر بلندای  زمان  ومکان
 
  ایستاده  وفریاد  اناالمهدی   را   سر داده .
 
او  آمده است تا  درد غربت را پایانی  زیبا دهد  و زخمهای کهنه را التیام  بخشد
 
تا  فاطمه(س ) همان  یگانه  دخت نبوت که  حق اورا  تنها سبب آفرینش  خوانده
 
دیگر از درد پهلو و  بازو بر خود  نپیچد  وآسوده  محسن را در  آغوش کشد .
 
 او آمده است تا  ببیند کدامین  گستاخی راه عبور یاس  نیلوفری را  گرفت و چنان

 دل حسن(ع) را شکست  که بغض و  سکوت را در هم آمیخت و تا لحظه شهادت
 
هیچ  نگفت  که چه  دیده است و  چرا  چادر مادر.....
 
 او  آمده است  تا  ببیند چرا بیت الاحزان مادر  مظلومه ی ما  را ویران کردند
 
وکدامین  همسایگان  نالایقی بودند   که از  گریه  فاطمه(س)   به ستوه آمدند .
 
او آمده تا بر غاصبین  ولایت  سخت بتازد  همانانکه تا  علی(ع) را  مامور به صبر

 وتنها  دیدند آتش  کینه افروختند  وپر وبال ولایت  را سوزاندند  وبر  سینه  اسرار
 
غیب  زخمی  عمیق زدند و...

 همانانکه  پرده نشینان   حریم الهی  را بر  سر بازارهای  مکرشان  دست بسته

 به  نظاره نشستند  وبر پای نیزه های  حامل نور  مستانه  رقصیدند و طبل  ودهل
 
فتح  زدند  ودل کبوتران حرم  را به  لرزه  درآوردند.
 
همانان  که علی(ع)  در نیمه های شب  با کوله باری از عشق  بر سفره های

 یتیمیشان  نان و رطب می چید  سنگهایشان  گیسوان  رقیه(س )را.....
 
بس است  دیگر  چه میگویم  حال که تو آمده ای با  نگاهی  مهربان و چشمانی
 
که  روشنائی  را هدیه  آورده  است .

.............................

 
 
  وناگهان  صدایی  آشنا  ودلنشین  مرا از خیال ظهور تو به  شب انتظار می کشاند .


 خبر آمد خبر ی در راه است


سرخوش آن دل که از آن آگاه است


شاید این جمعه بیاید شاید


پرده از چهره گشاید شاید

.......................................................

  


 

نوشته شده توسط سید ایلیا در جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت 1:8 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


جمعه ها بی تو چه غمگین است

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

بار ديگر جمعه اى بود ودلى بود و اميد

 

و تمام چشم ها رو به افق دوخته بود،

 

آسمان هم مكث مى كرد لحظه اى تا بيابى از سفر!

 

اى مسافر تمام قلب ها،

 

       لحظه لحظه سرخى غروب بر قلب هاى بى قرار عاشقان شرر مى ريخت؛

 

و با عبور لحظه ها دل ميان صحن سينه بى تاب تر مى زد،

 

و چشم هاى انتظار خيره تر مى شد،

 

ولى انگار قرار نبود به چشمان خسته عاشقان قدم بگذارى...

 

آرى باز جمعه اى ديگر از جنس تمام جمعه هاى انتظار غروب كرد،

 

امّا در آيينه اشكهاى چشمان كبوتران غريب،

 

 تك سوار آرزوهاى سپيد، جولان نداد.

 

مهربانا، با من بگو تا كدامين بهار بايد جمعه شمارى كنم؟

 

اى مرد جمعه حضور، بيا كه جمعه ها بيش از اين طاقت تنهايى ندارند،

 

بيا كه تمام عشق های زمینی و مجازی هم نتوانست برایمان

 

 جاى خاليت را پر كند!

 

خبر دارى چقدر ياس ها دلواپس تواند؟

 

پيچك ها بر سر پرچين ها در انتظار تو نشسته اند؟

 

و شكوفه هاى اطلسى در جمعه هاى بى كسى بى قراری مى كنند

 

و بلبلان خوش آواز دیگر در اين باغ غمزده آواز نمى خوانند .

 

       و ديرگاهى است که باران امید، خاك زخمى وجودم را نوازش نداده است!

 

جمعه ها در تمام سال ها و فصل ها عيد من است،

 

عيد تمام لحظه هاى منتظران،

 

بيا كه عيدى سبزمان، حضور بهارى توست!

 

مولا بگو كدامين جمعه مى آيى؟

 

كدامين ماه، كدامين فصل سبز،

 

بگو تا تمام كوچه هاى بى عبور دلم را با مژه هاى پريشان و اشك ديدگانم

 

 آب و جارو كنم،

 

اگر چه من تمام جمعه ها در انتظار تو نشسته ام،

 

و تمام لحظه ها را در انتظار تو نشسته ام،

 

اما هنوزچشم من منتظر و بارانى مانده پشت همه پنجره ها!

 

 اندازه اى يك جمعه فقط مانده تا زمزمه ی پنجره ها

 

تا نيايى دل بى طاقت من به خودش رنگ عدم مى گيرد پا به پاى همه

 

منتظران غروب تمام روزها دلم مى گيرد ولی بیشتر از تمام روزها،

 

   عصر آدينه دلم مى گيرد.

 


 

نوشته شده توسط سید ایلیا در جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 20:40 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


ای دوسه تا کوچه زما دورتر

 

وقتی در انتظاری............

در انتظار آمدن کسی که دوستش داری

مسافری...............

وقتی در انتظاری

درانتظار آمدن کسی که دوستش داری

زائری............

من امشب مسافرترم

زائر ترم

غوغای عطر نرگس هوش از سرم برده است...

کاش امشب که آغوش خدایم گشوده تر است

نیم نگاه عاشقانه خورسید هم نصیب ما شود...

میدانی؟

این روزها روی همه قطره های باران

خدایم مینویسد: مبادا صبرت تمام شود...

مولا، مپسند که اشک ،از تو سرودن وچشم به راه ماندن برایمان عادت

شود.

سرود خواندن وشور ماندن را تکلیف کن ومعنای آن را در ژرفای جان بنشان

مولا جان!

از دیدار چهره نکویت بی نصیبم ، از درک دولت کریمه ات محروم ونوازش

دستان گرم حیدری ات را امیدوارم.

بیا ، سینه های زخمی ودل های پردرد منتظران را مرهم باش که جمله درمان دردهایی

ومنتظران را منتظر.

بیا که شکوه بهاری وواژه نام مبارک تو غنچه ای از زیبایی ومحبت را

 می پراکند وهدیه میدهد.  


 

نوشته شده توسط سید ایلیا در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:25 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


  

تا كی به انتظار تو بنشينم

 

وقت است تا قيام تو برخيزم

 

 

آه ای فروغ ديده ی مظلومان

 

بايد به احترام توبرخيزم


 

نوشته شده توسط سید ایلیا در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 0:28 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


فردا اگه مهدی بیاد ....

            چه خوش است  صبحی  که 
     
        حرف همه این باشد  مهدی(عج) آمد
    
   
 
 
خانه خيالم پراز ظهور است..
و لحظه لحظه های انتظار در کنجی نشسته اند.

خيال آمدن جمعه موعود وصال که در راه است و بغضی که در غروب آدینه بر سینه مینشیند


هيچ چيز اتفاقی نيست ، نه اين آدينه های انتظار که از پس هم می آيند ونه غمگینی غروب آن 
نه انتظار تو........

حتی ديدن ياران انتظار تو از پس کوچه های غم آلود تنهایی...

حکايتی از ترنم بهاری نور وجود توست .                          

گويند عريضه ای  نويس و حاجت خود گير......

اما.... اما.....حاجت من ...... حاجت من ..... اصلا من حاجتی ندارم....فقط.....می شود
مهمان سفره تو شوم به هرچه تو بياوری ، ولي اگر به من باشد فقط نگاه تو را بر اين قلب
تيره  خود می خواهم                         

معجزه چيست؟ معجزه شکافتن رودی درتاريکی است؟ يا روشن شدن چشمان کوری در
انتهای  جهالت ؟.....                       

معجزه اينجاست...در پس لحظه ها ، کنار پنجره ها ، در آنسوی باغ ، نشستن چکاوکی  خسته
 و سر دادن آواز دلدادگی....

نشانه ها کم نيست دلتنگی ها پايان خواهد آمد......                  
                                                                                                                         
           ای منتظران ظهور نزدیک است      هنگام  ظهور نور نزدیک است
             آن  ماه به  چاه  رفته با ز آید          قائم  به    اقامه    نماز   آید
                                    


 

نوشته شده توسط سید ایلیا در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 21:9 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


مائیم غریب وغرق دردیم

              تو را غائب نامیده اند چون ظاهر نیستی نه اینکه حاضر نباشی.

 

ودلشدگانت که هر صبح وشام تو را می خوانند ظهو رت را از خدا میطلبند نه حضورت را.

 

       وقتی ظاهر می شوی همه انگشت حیرت به دندان می گزند وبا تعجب می گویند

 

      که تو را پیش از این هم دیده اند وراست می گویند چرا که تو در میان مایی زیرا

 

       امام مایی.جمعه که از راه می رسد صاحبدلان دل از دست می دهند و  قرار  از

 

      کف می نهند وقافله دلهای بیقرار رو به قبله می کنند وبا ندبه و زاری آمدنت را به

 

     انتظار می نشینند  و  در غروب  غمگین   جمعه  بغض  غریبی را می شکنند  وتا

 

                           آدینه ای دیگر  چشم به راه سپیده می نشینند.

 

     همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی     چه زیان توراکه من هم برسم به آرزویی

 

     به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم     همه جه  به  هر زبانی بود ازتو گفتگویی

 

     همه موسم تفرج به چمن روندو صحرا     تو قدم  به چشم من نه  بنشین کنار جویی

             -


 

نوشته شده توسط سید ایلیا در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساعت 11:2 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


ای دوسه تا کوچه زما دورتر

شايد امام درجمع ما باشد.

برادران يوسف عليه السلام به او رشگ بردند ، ووي را به بهاي ناچيز فروختند.-

پنداشتند كه آينده ي درخشان اوراناچيز كرده اند وخودشان عزيز شده اند.-

سال ها گذشت ، ويوسف از دست گرگ حسد وچاه بد انديشي برادران رست.-

وعزيز كشور بزرگ مصر گشت.-

كنعان" شهر برادران يوسف، خشكسالي شد وآنها به خاطر خريد گندم وارد مصر شدند.-

نمي دانستند كه عزيز مصر برادرشان ، يوسف است.-

فكر نميكردند از رو خاكهاي ته چاه ، به فراز كرسي سلطنت رسيده باشد، ولي يوسف آنها را شناخت

روزي يوسف آنها را شناخت .روزي يوسف به آنها گفت : ميدانيد با يوسفتان چه كرديد؟

آنها دريافتند ،وگفتند :آيا تو يوسفي؟-

امام صادق عليه السلام فرمودند:چه مانعي دارد خدا درباره ي

 حجتش چنين كند واورا مانند يوسف ،ناشناس نگاه دارد در بازار

 مسلمانان راه رود، ودر محافلشا ن بنشيند ، ولي مردم او را نشناسند تا آنگاه كه به فرمان خدا ، خود را بشناساند.-


 

نوشته شده توسط سید ایلیا در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 3:57 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


مائیم غریب و غرق دردیم

شب است وخلوت دل انتظار درشب آدینه چه وقت خواهی آمد

 تا بغض غریبی ودرد هجران  راچاره کنی زخمهای دل شیعه از

بیت الاحزان فاطمه(س) تا نخلستان کوفه وغربت علی(ع)

تو را می خواند.

سالهاست که میگویند وصال تو نزدیک است ای منتقم

ثارالله بیا که هنوز صدای دخت  امیرالمومنین از دشت کربلا

به گوش می رسد :آیا مسلمانی در میان شما نیست؟



 

نوشته شده توسط سید ایلیا در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 21:29 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت


خطاطي نستعليق آنلاين